|

می خوام با تو بگویم قصه مرگ عشقم را
می خواهم تو بدانی غم شب هایم را
می خواهم که تو خواهی تن خسته و بیمارم را
می خواهم که تو ببوسی لب تب دار مرا
می خواهم که بدانی عشق من رفته زدستم
بی آنکه بداند من اسیر چشم هایش شدم
چشم هایی که در آن اثری از عشق نبود
می خواهم که فریاد بزنم
من دوست داشتم کسی را که مرا دوست نداشت
کسی رو دوست داشتم که می دونست با دل من چه کرده ، می دونست با روزو شب من چه کرده ،
می دونست زندگیم بی نور چشماش سرده ، می دونست دلم پر درده، ولی رفت!!!
کسي كه ميدونه چشم انتظلرشم ..... كسي كه ميدونه بي قرارشم .....كسي كه ميدونه تا ابد دلدارشم ........ول برنمي گرده
مي دونستم كه يه روز ميري ازم جدا ميشي
مي دونستم كه ميري يار غريبه ها ميشي
به خدا خوب ميدونستم كه با من نميموني
مي دونستم ميكني دل از دلم به آسوني
نمي دونم ......؟!شايد دلش از سنگ بود ........يا دلش واسه كسي ديگه تنگ بود ....... نگاش با دل من در جنگ بود ......... هر چي بود با دلم همرنگ بود .......... ول رفت!
بگو اين دل كه تو داري جنسش از سنگه هنوز ؟
مي دونستم زير پا ميگذلري حرفاتو يه روز
مي دونستم كه دروغه دل به دل راه نداره
شايدم فقط دلاي ما به هم راه نداره.....؟!
ثانيه هاي با تو بودنم گذشته ... بي يادگارو بدون هيچ اثري .... و من در امتداد جاده ها كه به انتها رسيده اند ،دوباره اسير دلتنگي شدم ..........
به خدا خوب مي دونستم كه دلت دل نميشه
مي دونستم ناتموم عشق باطل نميشه
مي دونستم كه ميموني يه روز تو حسرت بهشت
اين همه دردو مي ذارم به حساب سرنوشت
با تو رفتن و بودن خيالي بود كه محو شد،در اين خزان بي كسي اي آشنا با غصه دلم !اي غريبه با احساسم !چه مي شد مي ماندي در اين وادي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|